گاهی وقتها دلم نمیخواد بیام اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم. شاید چون هر وقت اومدم اینجا میخواستم یه ناله ای بکنم. همین یه جورایی دلسردم کرده. شاید چون فکر میکنم درباره ی الی من شده همش غر و ناله.
گاهی وقتها به جایی میرسم که چیزهایی که قبلا ها خوشحالم میکرد هم دیگه خوشحالم نمیکنه و به نظرم سطحی میان. اینجور وقتهاست که شدیدا به یه هیجان نیاز پیدا میکنم و خیلی کم هم درست سر موقع به کمکم میاد این هیجانه.
گاهی وقتها حتی فکر بودن با یکی انقدر برام سخت میشه که اطمینان پیدا میکنم که هیچ وقت به اون لحظه نمیرسم. به قول دکستر که با نگاه به زن ها و مردهایی که کنار هم ایستاده بودند گفت» چقدر راحت کنار هم ایستادن انگار که هیچ گاه هیچ کسی بهشون نگفته که این سخت ترین کاره دنیاست» و چقدر من گاهی وقتها دلم میخواد که این حرف یک دروغ باشه و به سادگی کنار کسی باشم…
گاهی وقتها فکر میکنم دوست داشتن خدا تنها دوست داشتنیه که میشه بهش مطمئن بود و این ترس باهات نباشه که روزی از دستش میدی و من چقدر به این دوست داشتن ماورائی نیاز دارم. به نداشتن ترس…
آوا Said:
on ژانویه 31, 2011 at 4:48 ب.ظ.
1/اینطوری فکر نکن ، وبلاگ رو گذاشتن واسه همین روزا دیگه ، که بیای توش تخلیه شی ، وگرنه به هیچ درد دیگه ای نمی خوره :دی
2/خب این نشون می ده که نسبت به قبلنها بزرگتر شدی ..مثلا اگه قبلنا با کفش جقجقه ای شاد می شدی ، الان باید مثلا ماشین بخرن برات تا شاد شی
))
3/الی خیلی زوده نا امید شی ..امیدت رو از دست نده ، از خدا بخواه بهترین فردی رو که با تو همخونی داشته باشه سر راهت قرار بده …هر چیزی وقتی داره تو این کائنات ، سر وقتش که برسه خودش میاد فدات شم :* فقط اجازه نده افکار منفی به ذهنت حمله کنه که آدم رو نابود می کنه .
4/این حرفت خیلی قشنگ بود و خیلی خوبه که بهش برسی ، و واقعا از ته دل برات می خوام که به اون دوست داشتن ماورائی برسی ، چون آرامش خاطر و اطمینان و انرژی عظیمی به آدم می ده
اما نترس گلم ، از هیچی نترس …تو فیس بوک که گفتم اینا همش بازی زندگیه …مدام اینو تکرار کن که این هم یه بخش کوچیکی از بازیه و زودی تموم می شه و یه فصل دیگه جاش رو می گیره …بازی که ترس نداره ، داره ؟راسته که می گن بازی اشکنگ داره سر شکستنگ داره …
به خدا شعار نمی دم ایندفعه ، من همه اینا رو با پوست و گوشت و خونم تجربه کردم …می فهمم حرفت چیه ، فقط دارم سعی می کنم خیلی مختصر یه ذره ار تجربیات خودم بهت بگم ، شاید کمی موثر باشه …خب دوستمی .از دلم نمی یاد اینطوری گرفته ببینمت :*
elidiary6889 Said:
on ژانویه 31, 2011 at 4:56 ب.ظ.
مرسی آوا. به خاطر همه حرفایی که زدی:*
naghmeh Said:
on ژانویه 31, 2011 at 6:35 ب.ظ.
خیلی خوب بود! حرف دل منم بود! مثه همیشه تفاهم داریم …من:دی
میدونم سخته و یکی باید به خودم بگه ولی زیاد فکر نکن بهشون…فکر نکن چی خوشحالت میکنه! سعی کن با همه چی حال کنی…سخته ها ولی میشه!
لاو لاو نخی:دی :*
elidiary6889 Said:
on ژانویه 31, 2011 at 7:09 ب.ظ.
آره. همین مسئله است که فکر نکنی بهشون. تنها راهش همینه:دی
لاو لاو الی:دی:*
MiLaD Said:
on ژانویه 31, 2011 at 7:00 ب.ظ.
این زمان ها تو زندگی وقت هاییه که آدم بزرگ میشه، این احساس مثل باد تغییر میمونه و بهت قول می دوم چند وقت دیگه به این روزها نگاه میکنی و میفهمی چقدر بزرگتر شدی
elidiary6889 Said:
on ژانویه 31, 2011 at 7:14 ب.ظ.
گفتم که مسئله بزرگ شدنه نیست. حسیه که همیشه هست. تنها راهش اینه که یا بهش فکر نکنی یا یه چیزی شرایط رو تغییر بده. ولی با این حرفت موافقم که یه روزی در آینده این حس برام مسخره بیاد
مرسی میلاد:)
رضا همین Said:
on فوریه 2, 2011 at 7:15 ق.ظ.
هممون این مراحل رو طی کردیم سخته ولی می گذره……
elidiary6889 Said:
on فوریه 2, 2011 at 10:15 ق.ظ.
اره درسته. مرسی:)
Armin Said:
on فوریه 10, 2011 at 9:56 ب.ظ.
نميدونم چي شد اومدم اينجا — عجيبه من اينجا چي ميكنم؟!!
خب حالا كه اينجا هستم به عنوان يه غريبه چي به من ميگين؟
سلام
elidiary6889 Said:
on فوریه 11, 2011 at 4:49 ب.ظ.
سلام. نمیدونم کی هستید و اینجا چی کار میکنید ولی در هر صورت مرسی که نظر گذاشتید:)