آخرین شب مجردی

با اینکه کم مینویسم تو بلاگم اما امشب دلم خواست واقعا بیام اینجا بنویسم تا چندین سال دیگه یا هروقت دیگه که این نوشته رو دیدم  یاده امشب و این احساسم بیوفتم. ورود آدم به هر مرحله ی زندگی احساسات و افکار و هیجانات خاص خودشو داره اما بعضی از مرحله هایی از زندگی هستن که خیلی مهمند و یکی از اونها که از همه مهمتره، و اون ازدواجه.

بعضی از مرحله ها رو شاید اصلا ندونی در موردشون چه حسی داری، یا مثل تولد یا مرگ ندونی چی در انتظارته. اما من در مورد این مرحله ای که میخوام واردش بشم انقدر حس خوب و اطمینان و هیجان دارم که کاملا براش آماده شدم و امشب سرشار از یه حس فوق العاده ای هستم که دلم میخواد همیشه یادم بمونه که با چه احساسی میخواستم امشب بخوابم و فردا رو آغاز کنم.

این برام همیشه چیزی بوده که انتظارشو میکشیدم، آرزوشو داشتم و گاهی فکر میکردم که اصلا ممکن نیست با همچین اطمینان و قطعیتی برام اتفاق نمی افته،  اما حالا که افتاده و حالا که میلاد هست، دوست دارم هرچه در توان دارم براش بزارم و همیشه ی همیشه یادم بمونه احساس امشبمو…

درباره ی نخودهای هر آش

خیلی وقت بود دیگه به وبلاگم هم سر نمیزدم اما چند روز پیش که بازش کردم دوباره خیلی دلم خواست بیام و توش بنویسم و یه سری حرفهایی که خیلی وقت بود نزده بودم رو اینجا بگم.

گاهی دقت کردید یک سری آدمها تو زندگیتون هستن و باهاشون در ارتباطی اما همیشه یه چیزی در ارتباط با اون آدمها اشتباهه و خودت هم اینو همیشه حس میکنی اما رابطتت باهاشون ادامه پیدا میکنه و همونطور که همیشه درون خودت انتظار داشتی این رابطه ها بالاخره به هم میخورن.

من اکثرا در مورد آدمها به دو حالت رفتار میکردم یا برام اون آدمها مهم بودن و حتی اگه باهاشون مشکل داشتم، باهاشون دعوا کردم بحث کردم  جوابشونو دادم و تو شرایط خوب هم که هرطوری تونستم براشون بودم و باهاشون خوب بودم و برای در ارتباط بودن باهاشون تلاش کردم، حالت دوم اون دسته آدمهایی بودن که برام مهم نبودن. در مقابل این آدمها حتی وقتی باهاشون به مشکل برخوردم هم رهاشون کردم و موضع سکوت رو اختیار کردم.

این به این خاطر نبوده که حق با من نبوده یا جوابی برای دادن نداشتم به این خاطر بوده که اصلا اون آدمها رو به حساب نمیاوردم که بخوام جوابی به هر حرف و کارشون بدم. اما فهمیدم که اینکاره خودم رو شاید فقط خودم درک کنم و چون ماها مطمئنا اجتماعی هستیم و زندگی اجتماعیمون خیلی مهمه، ممکنه دیگران درک نکنن و این موضع منو درک نکنن. واسه همین به این نتیجه رسیدم که باید با هر آدمی مثل خودش رفتار کنی و هم به خودش هم به اطرافیان بفهمونی که داستان از چه قراره، کاری که من نکردم و اجازه دادم هر کسی به خودش اجازه ی قضاوت در موردم رو بده، حتی بعضی ها با عقل ناقصشون نظریه صادر کنن و خودشون رو نخود هر آشی بکنن. (اسم نوشتمو از این خوشم اومد گذاشتم:دی ) و بدون اینکه اصلا بدونن قضیه چی بوده قضاوت کنن.

خلاصه اینجور آدمها مطمئنا تو زندگی هممون هستن، و مطمئن باشید که اگه در مورد کسی این طرز فکر رو حتی در پس ذهنتون هم دارید روزی از زندگی شما خارج میشن. همونطور که از زندگی من شدن و از این بابت خیلی راضیم.

زندگی متفاوت، فصل جدید

فصل جدید یعنی یک دوره ای که با زندگی قبلت خیلی فرق میکنه و برای من الان اینطوریه. فصلی که نبوده هیچ وقت و من چقدر منتظر سر رسیدنش بودم. درسته که هنوز هم توی بعضی مسائل باید دست به انتخاب بزنم و برام تصمیم گیری خیلی سخته و به نوعی آینده ام رو دستخوش تغییر میکنه اما حس میکنم ثبات شخصی به زندگیم اومده به طوری که بی ثباتی قبلش رو خیلی سخت باور میکنم و حس اون زمانم رو درک نمیکنم که چطوری بودم. البته یادم میاد که چقدر سخت و یکنواخت بود.

فصل جدید یک سری ویژگیهایی داره که میشه کامل حسش کرد، اینکه خستگیهای روزمره دیگه زیاد خسته ات نمیکنه، اینکه از هر جای جدید و هر اتفاق جدید لذت میبری، از خیلی از ترسهای گذشته ات فاصله میگیری و اون حس اطمینانه اونقدر میشه که آمادگی هر اتفاقی رو داری و به آینده دیدت بهتر و مثبت تر میشه و دیگه از اون غر زدن های قبل خبری نیست:دی

فصل جدید فصلیه که دلت نمیخواد هیچ وقت تموم بشه و دلت میخواد از لحظه لحظه اش استفاده کنی و همه اش رو به یاد بسپاری چون این دوره فقط یک باره و فقط یک بار فصل جدید خواهی داشت و برای من زمان اون یک بار رسیده…

1390

دقت کردید عمرمون چقدر زود داره میگذره؟ یادمه چند سال پیش وقتی میگفتن سال 1390 چقدر دور به نظر میرسید اما چقدر سریع رسیدیم بهش. این سال نود انگار حسش خوبه هم خود عددش یه جوری خوشگله هم حسش:دی به سال گذشته که نگاه میکنم میبینم چقدر توش برام اتفاق افتاده و چقدر با آدمهای زیاد و مختلفی آشنا شدم. آدمهایی که باهاشون هم خاطره های خوب دارم و هم بد و بعضی هاشون تا یه مسیری باهام بودن و بعد جدا شدند و بعضی ها هم هنوز هستند.

اگه بخوام به صورت کلی سال گذشته رو بگم خوب بود یا بد میگم خوب بود. چون اتفاقهای خوبی که توش افتاد کاملا غلبه میکنه بر میزان بد بودنش. اتفاق خوبی که برام توش افتاد اونقدر خوبه که باعث میشه به سال بعدی هم به عنوان یه سال خیلی خوب نگاه کنم.  سال بعدی برام  یه سال پر از کارهایی یه که میخوام توشون انجام بدم. از نظر درسی که اگه بتونم کنکور ارشد بدم بگیر تا زندگی شخصی و کاری.

اما از عید بگم. یادمه تنها زمانی که تعطیلات عید رو خیلی دوست داشتم همون زمان مدرسه بود که کلی ذوق میکردیم که تعطیلیم و همه ی روزها تعطیل رو چندین بار میشمردیم. اما الان زیاد خوشحال نیستم. شاید چون برنامه ریزی تعطیلات دست خودت نیست و به خاطر همینه که نمیتونی ازش اون لذتی که باید ببری رو ببری. اما از یه لحاظ هایی هم خوبه. مثلا اگه به این فکر کنی که کلی سریال داری برای دیدن و یه برادری که برات 300 تا فیلم آورده تا حوصلت سر نره و تو خیلی مشتاق باشی که یک عید پر از سریال و فیلم داشته باشی.

در پایان برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم. سالی که توش به هرچیزی که میخوان برسند و براشون پر از شادی و خوشحالی و سلامتی باشه. یه آرزوی دیگه ای هم دارم اینه که اونایی که دارند میرن سفر سالم برند و برگردند . تروخدا درست رانندگی کنید:دی مواظب خودتون باشید. عید همگی مبارک

 

این روزها (گاهی وقتهای 2 )

در راستای نوشته ی قبل میخوام الان چیزهایی رو بنویسم که کاملا نوشته ی قبل ام رو نقض میکنه اگه مقایسه ای بخونید متوجه میشید و این برای من این رو ثابت کرد که گذر زمان چقدر همه چیز رو عوض میکنه و اینکه میگن بسپارش به زمان جدا حرف درستیه.

این روزها همه چیز برام خوشحال کننده میشه. آدمها، خیابون ها، آهنگ ها، همه چیز و این برام یه انرژی مضاعفی رو میاره که باعث میشه خیلی کمتر از قبل خسته بشم و هر روز رو با هیجان و انرژی آغاز کنم.

این روزها بودن با کسی انقدر ساده و راحت میشه که حتی فکرش رو هم نمیکردم و این فکر اینکه بودن با دیگران چقدر سخته برام از بین میره و به این میرسم که اگه همه چیز درست باشه این بودنه هم خیلی درست میشه. و من اطمینان پیدا میکنم که به اون لحظه رسیدم.

این روزها فکر میکنم که اگه خدا کمکم نمیکرد الان تو این گاهی وقتها نبودم و همه چیز اینطوری نبود که الان هست و واقعا نمیدونم در اون صورت باید چیکار میکردم و الان تنها کاری که میتونم بکنم اینه که ازش ممنون باشم.

این روزها، انقدر هیجان و احساس های مثبت تجربه میکنی که فکر میکنی چطور به گاهی وقتهای بد میرسی و اینجاست که دلت میخواد این جمله رو بگی که:

خدا کند ما همیشه دلیل احساستمان را به خاطر داشته باشیم.

گاهی وقتها

گاهی وقتها دلم نمیخواد بیام اینجا چیزی بنویسم. نمیدونم. شاید چون هر وقت اومدم اینجا میخواستم یه ناله ای بکنم. همین یه جورایی دلسردم کرده. شاید چون فکر میکنم درباره ی الی من شده همش غر و ناله.

گاهی وقتها به جایی میرسم که چیزهایی که قبلا ها خوشحالم میکرد هم دیگه خوشحالم نمیکنه و به نظرم سطحی میان. اینجور وقتهاست که شدیدا به یه هیجان نیاز پیدا میکنم و خیلی کم هم درست سر موقع به کمکم میاد این هیجانه.

گاهی وقتها حتی فکر بودن با یکی انقدر برام سخت میشه که اطمینان پیدا میکنم که هیچ وقت به اون لحظه نمیرسم. به قول دکستر که با نگاه به زن ها و مردهایی که کنار هم ایستاده بودند گفت» چقدر راحت کنار هم ایستادن انگار که هیچ گاه هیچ کسی بهشون نگفته که این سخت ترین کاره دنیاست» و چقدر من گاهی وقتها دلم میخواد که این حرف یک دروغ باشه و به سادگی کنار کسی باشم…

گاهی وقتها فکر میکنم دوست داشتن خدا تنها دوست داشتنیه که میشه بهش مطمئن بود و این ترس باهات نباشه که روزی از دستش میدی و من چقدر به این دوست داشتن ماورائی نیاز دارم. به نداشتن ترس…

کاش رها میشدم…

فصل امتحانات هم برای من گذشت و خوب و بد این ترم هم تموم شد و گذشت. مدتی بود خیلی عصبی و گرفته و ناراحت بودم. حس میکردم به خاطر استرس و خستگی دوران امتحانات هست اما حالا هم که تموم شده همچنان اون حس باهام هست و دیگه کم کم دارم مطمئن میشم که جدی هست.

تو یه دودلی بدی گیر کردم. به خودم قول داده بودم دیگه خودم رو تحت شرایطی قرار ندم که از این دو راهی ها توش داشته باشه اما بازم قرار دادم. نمیدونم چی بشه و هر چی که میخواد بشه امیدوارم باعث بشه رها بشم نه اینکه حس بدی داشته باشم…

زندگی سخت میشود بازززززز

زندگی سخت میشود باززز در طی یک ماه. چرا آخه؟ این چه وضعیه؟ الان کلا رو مود غر زدنم اساسی. باید باز برم یکی دو هفته ای کتابخونه از کله صبح تا شب بلکه بتونم این 22 واحد رو بگذرونم البته مسئله فقط پاس کردنه نیستا میخوام که نمره هام هم خوب باشه:دی

گاهی فکر میکنم بشر این همه اختراع کرده چی میشد یه اختراع میکرد درس و دانش رو هم تزریق میکردی به خودت یا مثلا قرص بود میخوردی یاد میگرفتی. مثلا شب قبل از امتحان حسابداری، آمپولش رو میزدی یا کپسولش رو میخوردی:)) یا مثلا راههای دیگه هر راهی که دم دستتون هست دانشمندان عزیز استقبال میشه:دی

پ.ن: گاهی زیاد شرمنده میشم از اینکه انقدر دیر به دیر اینجا رو آپ میکنم البته گاهی

پ.ن: نتم داره فنا میشه یه جورایی خاک بر سرم:دی

چه خوبه چه بده

چه خوبه تعطیلات و خواب درست و حسابی

جه بده تعطیل باشی هزارتا کار هم داشته باشی اما بازم انجامشون ندی

چه خوبه بتونی خوشحال و راضی باشی از وضعیتی که توشی

چه بده در همین حال باز هم این حس ترس و بدبینی به سراغت بیاد و گند بزنه به حال خوبت

چه خوبه که بتونی بیخیال بشی و بگی هرچی شد، شد

چه بده وقتی این ترس از اینکه چی میخواد بشه بعدا همیشه باهات باشه و ولت نکنه

چه خوبه بدونی که میخوای چیکار کنی و به کجا برسی

چه بده که برای اینکه میخوای به کجا برسی و خودت رو بعدا کجا میبینی هیچ ایده ای نداشته باشی

همیشه یه اما وجود داره…

عدم تعادل…

دو روز پیش برای نهار یه رستوران رفته بودم و اتفاق جالبی اونجا افتاد که دیدم بد نیست اینجا بنویسمش.

میز بقلی ما یه دختر و پسری نشسته بودند دست در دست و چشم تو چشم داشتن غذا میخوردند و صحبت میکردند تا اینکه دو تا پسر دیگه هم اومدند و میز پشتی ما نشستند به طوریکه هم تو دید من بودند و هم تو دید میز اون دختر پسره(خودتون فضا رو تصور کنید دیگه:دی) بعد یکی از این پسرها که موهای بلندی هم داشت و با کش بسته بود کاملا مشخص بود که هیز تشریف داره و چشمش به کل دخترهای داخل رستوران چرخید تا هدفش رو متمرکز کرد روی همون دختره که با این پسره بود و شروع کرد به خیره شدن به اون.

تا اینجا اوکی بود و من هم سرم به کار خودم گرم بود تا جایی که اون پسره که با دختره بود بلند شد رفت که هم پوله غذایی که دختره کوفت کرده بود رو بده و هم یه چیز دیگه هم بگیره که باز کوفت کنه که دیدم بله دختره داره با اون پسر گیس بلنده حرف میزنه پسره گفت شماره بدم و دختره هم گفت بده زود باش و شمارشو هم داد و اسمش رو هم گفت و بعد باز اون پسر اسکل شده اومد و دست هم رو گرفتن و … خیلی دلم میخواست میرفتم و به اون پسره میگفتم که خر شدی بدبخت و موهای اون یکی رو هم قیچی میکردم میدادم دستش ولی حیف که نمیشد:دی

این هم یه مشکل روانی هست به نظر من که بهش میگم عدم تعادل که طرف نمیدونه چی میخواد  و با این کارا میخواد مشکل روانی اش رو حل کنه و اصلا هم درک نمیکنه که در این راه به چه چیزها و کسایه دیگه ضربه میزنه. اگه بدونی چی میخوای حتی اگه اون کار درست هم نباشه بهتر از این حالته که انقدر زننده و مخفیانه اینکارو کنی و یکی دیگه رو بازی بدی. خوب اگه نمیخوایش و میخوای هر روز بایکی باشی دنبال همین راه برو و مطمئنا هم آدمهایی که تو حیطه ی کاری خودت باشند رو پیدا میکنی که ازت رابطه و دوستی نخوان…

شاید این  یه موضوع تازه ای نباشه ولی اینکه انقدر از نزدیک ببینیش اصلا حس خوبی نبود.اصلاااااا

پ.ن1: حالم ازتون بهم میخوره (اینایی که بالا گفتم نه ها یکی های دیگه:دی)

پ.ن 2: چقدر خوبه که کسی رو بیرون مترو نگاه کنی در حالیکه خودت به شیشه چسبیدی

پ.ن 3: خدایا این تعطیلات رو بیشتر بفرماااااااااااااااا

« Older entries